من:چي؟؟
همه چي
طفلك هنوز نميداند چه بلايي سرش امده
چه ساده است و چه خام
نمي خندم
تو:چرا نمي خندي...نفهميدي؟تمام شد
چه ساده است و احمق
من:برو پي كارت!!!
تو:احمق بيشعور خيلي عوضي هستي
من:ممنون نظر لطفت را بيش از پيش مي رساني
و اما حرفي نيست
به سلامت
تو:خيلي احمق شدي...ديگر شورش را در مياوري
به سلامت
رفت
اين دختر آدم نمي شود...بايد صد بار سرش به سنگ بخورد اما كو آدميت؟؟؟
آدم شدن در كارش نيست...
من هم نمي خواهم زياد دم پرش باشم مي ترسم بلايش خانمان سوز شود و مرا هم بسوزاند
همين
سلام
من:سلام
تو:راست مي گفتي من احمق بودم
من:برو يك گورستاني گم شو قيافه ات آزارم مي دهد
رفت
رفت
رفت...
آمد !
مژده بده!!!تمام شد...
و اما اين دختر هيچ وقت آدم نشد كه نشد!
متاسفم اما خر گازش گرفته...مغزش آجر پاره حمل مي كند
مردشورش را بشورند كه من راحت شوم!
احمق...
پی نوشت:و این داستان سر دراز دارد....!!!
و فكر مي كنم تمام ادمها مريض هستند
و تمام گنجشك ها
و تمام پفك ها مسمومند
تنها هستم
و ديگر فروغ دوست ندارم
ديگر بوي ياس مستم نمي كند
ديگر كيك نمي پزم
من تنها هستم
و روزي هزار بار عكست را پاره مي كنم
و عشق را لعنت مي كنم
سيب دوست ندارم
من تنها هستم
و شعر را ديگر در خود خفه كردم
و اندامم ديگر عطشي ندارد به عشق
از آبي متنفرم
من تنها هستم
مينياتورهاي احساسم را پاره مي كنم
و فرشچيان را متهم به قتل مي كنم
قلمو ها را مي شكنم
من تنها هستم
صورتم به رنگ تمام آب رنگهاي بچگي توست
و برگ هاي تابستاني زير پايم خش خش مي كند!
ديگر فيلم هندي نگاه نمي كنم
من تنها هستم
وشبها خوابت را نميبينم
بوي پيراهنت را حس نمي كنم
جيرجيرك ها را دوست ندارم
من تنها هستم
و لانه كبوتر را از بالاي درخت دزديدم
عروسك دوست ندارم
لباس باز مي پوشم
من تنها هستم
موسيقس رپ گوش مي كنم
دماغم را عمل نمي كنم
جلوي آينه مي رقصم
من تنها هستم
مثل تمام جلف ها مي خندم
ديگر سادگي دوست ندارم
شلوار برمودا مي پوشم
من تنها هستم
ابروهايم را جني ميكنم
و از فشيون مدل موي جديد ياد ميگيرم
و ديگر كتاب شريعتي نمي خوانم
من تنها هستم
كلاس رانندگي ميروم
به طاها توتوو نمي گويم
حساب بانكي جديد باز مي كنم
من تنها هستم
و از تو انتقام دلم كه شكست را نمي گيرم
غذا زياد مي خورم
ديگر شب دوست ندارم
من تنها هستم
و مطمئنم شيزوفرني ميگيرم
و تمام مورچه هارا له مي كنم
دلم شكسته
من تنها هستم!!!!
همه چی تموم شد...مرگ دلم رسید![]()
سلام بچه ها...من دوباره زود اومدم...زود اومدم كه زودم برم !!!
اينبار اومدنم با اومدن هاي ديگه خيلي فرق داره...
راستش اينبار كه برم ديگه برنمي گردم...آره،مي خوام اين وبلاگو براي هميشه تعطيل كنم...
حس مي كنم ديگه تو اين مجاز آباد جاي من نيست...آخه ديگه دلي ام برام نمونده كه بخوام ازش بنويسم.براي خداحافظي از شما دوستان گلم كه تو اين 3 سال با دادن نظرهاتون خوشحالم مي كردين فقط يه شعر دارم كه بنويسم...شعري كه براي آخرين بار از دلم اومد و منم براي شما براي آخرين بار به رسم يادگاري مي نوسيم ...
اين كلبه كوچك و سفيد من
آن عشق نازنين ميان من و تو بود
واين همه حرفهاي سراسر ملال من
نياز جواني من و عشق نا گريز تو بود
منو تو دو دلداده و بي نصيب
هر دو از رسم زمونه نا اميد
از هم گريختيم و جدا شديم
قصه ما بس دردناك بود،نبود؟
هر يك جدا شديم و بي نفس
دور شديم از نحسي سرنوشت خويش
حال من ماندم و صدايي بي رمق
انگشتر بي نشان و دلي بي اثر
ديگر صدايت نميزنم...من مرده ام
من مرده ام...يا زنده ام؟
من مرده ام...!!!
ديگه هيچي ندارم كه بگم فقط مي خوام بگم اميدوارم تك تك شما دوستاي گلم به تك تك آرزوهاتون برسين !!!
من رفتم براي هميشه...
خداحافظ![]()
انگار سهم منم همینه...رفتن ...![]()

...خداحافظ...
خیلی از شما دوستای خوبم دلیل رفتنمو می خواستین بدونین...متن زیرو بخونین می فهمین....!!!
ديشب باز هم كنار پنجره به كوچه تاريك نگاه مي كردم...كوچه اي كه هر شب قبل از اين شب نوراني بود و پر چراغ...
دفتر خاطراتم را بين دو بازو فشردم و آهي كشيدم و چقدر دلم هوايت را كرد خدا مي داند!
آري...باز هم دلم به خاطرت تپيد و دفترم باز شد تاحسي نو را در خود ثبت كند...
ديشب حسي نو داشتم...حسي خالي از حس...حسي مملو از خاموشي...حسي پراز ترس !!!
خواستم دهانم را باز كنم و از اين حس با خودم صحبت كنم ...ديدم نمي توانم...زبانم از لبانم مي ترسيد...مي ترسبد حرفي بزنم كه حافظه ام از عشق تهي شود!!!
خواستم بنويسم ...با همان قلم هميشگي...اما قلم از دستانم سر خورد و انگار قلم هم از كاغذ مي ترسيد!!!شايد چيزي مينوشتم كه دفترم بوي نفرت مي گرفت!!!
نمي توانستم از اين حس پوچ بنويسم...نمي توانستم حتي حرف بزنم...بي رمق از كنار پنجره بر خواستم و سوي بستر رفتم تا شايد خواب مرا از اين همه پوچي برهاند...
ساعت ها گذشت و چشمانم حتي ثانيه اي خواب نرفت!!!حافظه ام هم وحشت داشت...وحشت از در خواب سخن گفتن !!!!
حال شما بگوييد ؟!!!؟؟؟من با اين همه ترس...من با اين همه خاموشي...چطور ديگر از يك حس صحبت كنم؟؟؟؟آن هم از يك حس خاموش؟؟؟
خداحافظ بچه ها...![]()
واي چه چشايي داري!!!نور آفتابم افتاده تو صورتت خوشكل تر شدي...
واااا...ديوونه دارم تو افتاب ميسوزم بعد ميگي خشكل شدي!!؟
آره
آوا دنبال يكي باش كه قدرتو بدونه...يكي كه فقط به خاطر خودت تورو بخواد نه به خاطر ......
فكر مي كني نميدونه؟
به نظر پسر خوبيه اما تورو خدا مواظب خودت باش من يه آوا بيشتر ندارم...
باشه قول مي دم...
حالا امروز بهت خوش گذشت؟؟؟
آره اما جاش خالي بود...!
ببين نبايد اينطوري وابسته بشي...بايد وقتي نيستشم بهت خوش بگذره...آزاد باش و بزار آزاد باشه!
اي بابا چي ميگي از آزادم آزاد تره...منم كه.......
آوا قدر خودتو بدون
باشه ديگه باشهههه چقدر ميگي؟!!؟مگه بچم...
آره چقدر بزرگ شدي!!!تو همون آوا كوچولويي كه وقتي اومده بود دانشگاه قده يه مورچه بود...حالا واسه خودت خانوم شدي...
مرسي شما خيلي خوبين...
چقدر اين روسريت بهت مياد
مرسي چرا انقدر تعريف مي كني؟
ميترسم قدر خودتو ندوني
بابا چشم چشم چشم قول ميدم !حالا مگه چیم که...........
آوا يادته دفعه قبلم گفتي چشم ولي گوش نكردي ضربشم خوردي!!!
نه اندفه فرق داره ...ديگه آرزوهام و ديدم نسبت به زندگي فرق كرده...
باشه قبول...قبولت دارم.
حالا بي خيال اين قضيه،اين نقاشيا چقدر قشنگن!توام ميتوني اينطوري كار كني
آره ولي نه به اين زيبايي...بايد بيشتر تلاش كنم
آوا قبلش بهم امضا بده...قبل از اينكه معروف شي
چرا انقدر تحويلم ميگيري !!!!
نميدونم...
چرا زن نميگيري؟؟؟اون دختره زنگ نزد؟؟؟
نه باباپولم كجا بود زن بگيرم...اگر داشتم تورو ميگرفتم
ديوووونهههههههه
خودتي خوب راست ميگم !
اما داره 35 سالت ميشه...پير ميشيا !!!ميخواي يه دونه خوبشو برات پيدا كنم؟؟؟
آره اما هم قيافش هم اخلاقش مثل تو باشه مهربون
ديوووونههههههههههه اگه علي بفهمه كشتتت
واقعا؟؟؟از اين غيرتا داره؟؟؟
نميدونم...شايد
...خوب ديگه رسيديم مواظب خودت باش
چشم...خوش گذشت.
خداحافظ
باباي
يادت نره چي گفتم!!!
چشم
جمعه بچه ها مي خواستن برن فرحزاد...زنگ زدن كه منم برم،منم به علي گفتم علي گفت نمي تونه بياد مثل هميشه...منم نرفتم حوصله نداشتم...اما نمي دونم چرا انقدر گير داده بودن برم،هي زنگ مي زدن...آخر سرم يه چاخان گفتمو خودمو راحت كردم...اما جمعه افسوس مي خوردم كه چرا نرفتم!
البته بابام ديد خيلي بي حوصلم رفتيم يه باغ خانوادگي توي عظيميه...ندا اينا هم كه هميشه چترن اومدن !بد نبود اما كلا با هيچي حال نمي كنم نمي دونم چرا !!!كلا خل شدم.
تولد علي بود...اما بازم مثل همه مناسبتا نديدمش...منو بگو چه با عجله رفتم براش يه كادوي هنرمندانه خريدمو چه با سليقه نشستم تزئينش كردم...اونم كه اصلا به روي خودش نمياره...مي گه كار دارمو از اين جور حرفا حالا راست و دروغش بماند...آخ كه چقدر دلم ميگيره !اصلا عشق و عاشقي به من نيومده !يا يكي مياد آخره رمانتيكه و دلم مي خواد از دستش فرار كنم يا يكي ام مثل علي آخر بي خيالو.....خودم بايد دنبالش بدوام !كلا شانس من حد وسط نداره
آخ خ خ خ خدااا ...دلمون خوش بود هنرمنديم...چه هنرمندي؟؟؟چه كشكي؟؟؟؟!!!از صبح تا شب بشينم مينياتور كار كنم كي كارمو ميبينه؟؟؟كي مي فهمه دستام قويه؟؟؟مگر اينكه 2 3 نفر بيان خونمون كارامو رو درو ديوار ببيننو تعريف كنن !اصلا مي خوام نكنن !چقدرم آخه درك مي كنن واقعا لذت مي برم ...
ديشب محمدي اس ام اس داده كه اوا خيلي جات خالي بودو خيلي خوش گذشتو از اين جور حرفا...گفتم از دخترا كي بود،گفت فقط سحر بود...گفتم پس همينه انقدر گير داده بود بيام؟؟؟همينه پس هي مي گفت آوا تورو خدا بيا من با تو راحتم !!!چون تنها بوده؟؟؟؟گفت نه ما در كنارت احساس آرامش مي كنيم مي گفت سحرم همين حسو داره...گفتم من خودم دنبال آرامشم بعد شماها پيش من احساس آرامش مي كنين؟؟؟
واقعا كه مخاشون هنگ كرده !!!فكر كن كنار منه غر غروي تغسه دپرس احساس آرامش كنن !!!
اما مي دونين تا حالا خيليا اين حرفو بهم زدن...اما دارم فكر مي كنم علي ام پيش من احساس آرامش مي كنه؟؟خوب اين كه جوابش تابلوعه...اگر احساس آرامش مي كرد كه حداقل هفته اي يه بار دوست داشت منو ببينه...اصلا اون بي خياله منه...دوريمم شد حرف؟؟؟كار دارمم شد حرف؟؟؟من چه سادم !چه سادم كه وقتي ميگه دوست دارم باورم ميشه !!!
واي ي ي ي ي خدا دلم گرفته....به كي بگم؟؟؟هيچ كسو ندارم هيچ كسو؟؟؟دريغ از يه دوست كه بهش اعتماد داشته باشمو سرمو بزارم رو شونشو بغضمو خالي كنم!!دريغ !
مامانم كه تا باهاش حرف مي زنم مي خواد نصيحتم كنه!!!خواهرامم كه انقدر كار دارن كه نميان بشينن پاي دردودل من ! واي ي ي ي ي خدا فقط تورو دارم كه بهم آرامش ميدي!!!وقتي حس ميكنم تو هنوزم هستي،هنوزم كنارم مراقبمي،هنوزم تو خوابام درباره هر كاري كه مي كنم بهم هشدار ميدي ديگه احساس تنهايي نمي كنم...
حتي ديگه با دوستامم نميرم بيرون دور بزنم...حوصله اين كارارو ندارم...آخه كه چي؟خودشونو صد قلم درست مي كنن مي رن بيرون كه اين پسراي الاف لات سوسول يه نگاه بهشون بندازن بگن واي چه خوشكلي!!!مي خوام نگن !مردشورا ...خوب همينه ديگه !!!دختراي تو سن من اصلا به خاطر همين فقط ميرن بيرون !!!ولي من از اين شيطون بازيا هم افتادم...دوست دارم فقط علي نگام كنه كه اونم چقدر نگاه مي كنه!!!بعضي اوقات فكر مي كنم زشتم كه انقدر بي تفاوته بعد مي رم تو آينه نگاه مي كنم خودمو...نه چشام خيلي قشنگه...همه ام ميگن بانمكم...پس چرا علي انقدر بي تفاوته؟؟؟
شايدم فهميده دوسش دارم ناز مي كنه !!!شايدم واقعا كار داره !!!
بگذريم
نمي دونم اما احساس مي كنم بايد به چيزاي مهمتر از عشق و عاشقي فكر كنم...بايد از اين حال و هوا در بيام تا خودمو دوباره پيدا كنم
خدااا فقط تويي كه مي توني كمكم كني مثل هميشه...
با اينكه گاهي حضورتو تو لحظه هام حس نكردم اما مهم اينه كه پشتمي...هميشه پشتمي...هميشه نگهدارم بودي،حتي اون زمان كه به آخر رسيده بودم تو بودي كه دلمو روشن كردي...تو بودي كه بهم ياد دادي اگر اتفاقي برام پيش اومد تقديرم بوده و تو خواستي تا پند بگيرم و ديگه اشتباهاتمو تكرار نكنم...
آره تويي كه هر وقت گناهي مي كنم روحمو متلاطم مي كني و آرامشو ازم ميگيري تا ديگه تكرار نكنم
تويي كه محكم كنارم ايستادي و نمي زاري كسي آزارم بده
اما من در مقابل اين همه بزرگي تو كاهل نمازم و ناشكر...
خدايا تنها اميدمي اميدمو ازم نگير.

۲۲سال پيش در آسمان نيلي ستاره اي روييد و شب آوازان به شوق اين شكوه فرياد كشان نامي را آواز كرده اند...
22 سال پيش بوي گل در كنار جنبش باد در هر سو پخش شد و هنرمندي ارام كنار درخت بيد سه تاري نواخت...
22 سال پيش در روزي بهاري گلي سرخ در شهري سرخ شكفته شد و كودكي زيبا با تپشي سرخ متولد شد
كودكي كه مثل آبهاي زمين پاك و مثل باغ هاي زمين سبز بود
آن كودك امروز مرديست كه من عاشقش هستم
مردي كه هر صبح در چشمانش گلهاي ياس مي رويد
مردي كه در اين هياهوي سياه به من دختر اسفند گلداني آبي هديه كرد وباغ آبيش را به اتاقم آورد
مردي كه در چشمانم هر لحظه مي شكفدو مي باردو سپيد گر مي شود
مردي كه من عاشقانه دوستش دارم...
تولدت مبارك
امروز تولد عزيزمه...امروز عشقم يه سال بزرگ تر شد،چقدر دوسشششششششش دارم...هر چي بزرگ تر شه انگار بيشتر دوسش دارم...نازي ي ي ي ي ي ي ي ي...كاش يه باغ داشتم پر گلاي رز تا امروز به اسمش مي كردم...كاش يه آسمون پر ستاره داشتم و همشو ميزاشتم تو دستاي گرمش...كاش يه دريا داشتم پر ماهي قرمز باهاش توش قايق سواري مي كردم...و يه عالم كاشاي قشنگ ديگه
اما حالا كه هيچكدوم از كاشام عملي نميشه اين دل بي قرارو كوچولومو بهش مي دم ديگه مال خود خودش..... عزيزمممممممممم تولدتتتتتتتتتتت مباركككككككككككك
ايشالا هميشه شادوسرحال و سر خوشو موفق و سالمو و (مرد)باشي...
دوست دارم...

دوري...خيلي دور شايد دور تر از هميشه...
در نيمراه عمرم به سر مي برم و تاكنون اينگونه نبوده ام،آري تاكنون اينگونه غمناك و بي اميد و دير جوش نبوده ام...آه...به كه گويم كه دلم هر لحظه قصه اي از غصه هايم را شنيده و هيچ نگفته!
به كه گويم كه سينه ام را غبار عشقت پوشانده و با ان خو گرفته
به كه گويم كه چگونه از دوري تو غمگين گريستم و كنار پنجره خاموش منتظر ماندم
و فسردم
خسته ام...خسته تر از هميشه
مي خواهم با تو راز دلم را اواز كنم اما چه كنم كه تا لب مي گشايم آوازهايم ،نفسم مي شوند
آه...عشق من...بي تو هواي اتاقم هر لحظه سنگين تر و افسرده تر مي شود و تنم در پيله تنهايي هر لحظه بيشتر و بيشتر فرو ميرود ...
و گويي در تمام اين لحظات آلوده ام...آلوده عشقي كه ترنم بودن را در هر ديدار برايم به ارمغان مي آورد.
آري...با جزر و مد قلب توست كه قلبم مي تپد...
و تو فقط
خيلي دور
در خيابان سوت و كور شب اسيتاده اي و همانطور مثل گذشته نگاهم مي كني !
اما من نزديك ايستادم
و همه بي خبر از حادثه عشق سوال مي كنند
يارت كو؟
مي گويم:
همين نزديكي
شايد نزديك تر از هميشه...!!!!![]()
شنبه اي ديگر فرارسيد و من اينجا هنوز به قطره هاي اشك خود نگاه مي كنم و عشق تو كه باور كنم يا نكنم؟
آري باور كرده ام تو مانند ديگران نيستي...تو مانند اين و آن دروغ نگفتي،شايد هم بچه اي هستي و از معصوميتت بود كه دروغ نگفتي؟؟؟
اما نه...در چشمانت رنگ ريا نبود و اولين بار عاشق چشمانت شدم كه نگاهش پاك و زلال بود!
دوستت دارم اما هرگاه به عشقت فكر مي كنم ناخوداگاه قطرات اشكم مانند تجربه اي بيهوده اتفاق مي افتند و چشمانم متورم ميشود تا راز دلم را بازگو كنند...و تو هيچگاه اشكم را نديده اي و شايد هيچگاه نخواهي ديد!!!
هم اكنون كه از تو مينويسم بوي پيراهنت در تمام فضاي تنم پيچيده ...اما چه كنم كه در تمام اين لحظات يأس را خط به خط رج مي زنم و به هيچ ميرسم...
تو در مقابل اين همه بي قراري من خالي از هر سلامي هستي ...شايد هم خالي از هر عشقي !
من مانند تن مرده اي در گوري نمناك خسته ام...خسته از اين همه نا اميدي...خسته از اين همه بي عشقي...حتي خدا هم با من نيست
مي گويي دوستم داري اما يك بار حتي يك بار حضور قاطعت را در لحظه هايم جاري نكردي...حتي يك بار نجواي انگشتانت را بر دست هاي سردم احساس نكردم !!!و حاضرم قسم بخورم كه حتي يك بار عمق نگاهم را احساس نكردي !
تو بگو؟چه كنم؟با اين سادگيم و با اين آوار خونين عشقت چه كنم؟با اين همه بي عشقي و خاموشي تو چه كنم؟شايد قلبي شايسته تر از قلب من براي ايثار مهربانيت هست كه اينگونه پشت به قلبم كردي؟شايد تو هم عاشقي؟!عاشق يك ناشناخته !!!
اما اگر اينگونه بود چرا زماني كه كنارت هستم تمام لحظه هايم معنا پيدا مي كنند و ارامشي از حقيقت بر رخسارت ميبينم...
نه اشتباه نكردم تو همان هستي كه بايد باشي...آه...تو با ان قامت مردانه و بلند...با آن چشمان مشكي پر از اميد با آن نگاه فروتنانه همان هستي كه بايد باشي حتي اگر گاهي مهرت را احساس نكردم !
تو ميان دو دست تمنايم روييدي و چشمانت را گشودي و در من تراويدي و سكوتم راشنيدي!!! حالا چه شده كه اينگونه بي صدا شدي؟؟چه شده كه در سكوت من ساكت شدي؟
بيا و تا شب بيش از اين بر من فرود نيامده قطره هاي ستاره بر تاريكي درونم باش...مگذار در اين تاريكي مه الود تو را گم كنم...مگذار
بوي خاك مي دم؟...بوي زمين ميدم،منم زميني شدم ؟...منم يكي شدم مثل بقيه؟
منم بوي تعفن زندگيه زمينيرو مي دم؟...حالم داره به هم مي خوره !!!از خودم...از وسوسه گناه...!
واي مامان نفهمه...واي بابا نفهمه...واي خدا هم نفهمه ؟!؟!؟نه من كه اينطوري نيستم پس چرا اينطوريم؟؟؟ديشب خواب ديدم همه صورتم سوراخ سوراخه،انگار موريانه همه صورتمو خورده بود!!! اما چرا؟؟؟دلم مي خواد بلند بلند گريه كنم بگم غلط كردم خدااااا...خدااااا خودت ديدي كه دوست نداشتم ...خودت ديدي كه چطور از اينكه زميني بشم مي ترسيدم !!!خداااااا تو كه مي دوني به خاطر چي ..... ؟!؟!؟خدا هنرمندم و روحم به ظرافت هنرم ظريف و شكننده...خدايا دوست ندارم مثل زمينيا باشم!!!...خدايا من عاشقم...عاشق تو و علي...همين به خدا همين...
مامان هميشه ميگه اگر گناه كنيم و توبه نكنيم خدا همه چيزاي خوبي كه داريمو ازمون ميگيره...خدايا من توي زندگيم چيزاي خوب زياد دارم...مادر خوب،پدر خوب،عشق زيبا،روح پاك و دست هايي كه گاهي زيباترين چيزهارو خلق مي كنن...خدايا چيزهاي خوبه زندگيمو ازم نگير...!
من توبه كردم.
نامه اي به يك دوست :
سلام...
خوبي بي وفا؟؟؟خوبي رفيق نيمه راه؟؟؟
خيلي خيلي دلم برات تنگ شده !ديشب داشتم عكس هاي5-4 سال پيشو نگاه مي كردم...توي باغ بوديم،با هم و كنار هم بوديم.
چه دورانه خوبي داشتيم...اما همه خوشيها گذشت،گذشت اون دورانه بي خياليو بچگي !گذشت اون زمان كه همديگرو بي دليل دوست داشتيم !
آره گذشت...توام گذشتي،تو از من گذشتي !راستي يادم رفت ازت سوال كنم!!!چي شد يهو بي وفا شدي؟چطور شد اون دوستيمون فراموشت شد؟يادته اون شب توي اون ايوون به هم قول داديم كه تا آخر دنيا با هم باشيم و نزاريم هيچ كس مارو از هم جدا كنه؟!!
نگو يادت نمي آد!!!نگو !!
دوباره داره تابستون مياد،اخرين بار تايستون پارسال ديدمت !يادته 3 ماه تابستون ميومدي خونمون ميموندي...خواهرم بودي به خدا خواهرم بودي .توام كه خواهر نداشتي مي گفتي من خواهرتم...پس چي شد؟؟ كي اومد جاي منو گرفت؟؟؟مگه من غير از تو كيو داشتم؟؟تو كيو داشتي؟؟؟ما پشت هم بوديم...غمخوار هم بوديم،رازدار هم بوديم.
وقتايي كه از هم دور بوديم يه روز تو زنگ مي زدي يه روز من !!!اگر يه روز زنگ نمي زدم با بغض زنگ مي زدي خونمون و گلگي مي كردي !!
نگو كه يادت نمياد؟!! نگو !!
يادته اون موقع ها بهم مي گفتي كاش پسر بودي و منو مي گرفتي تا براي هميشه مال هم باشيم ؟؟!!يادته مي گفتي اگر شوهر كنم به شوهرم حسوديت ميشه؟؟!!
آره ما دو تا دختر بوديم ولي عاشق هم بوديم !!برامون زمان و مكان فرقي نداشت فقط همديگرو دوست داشتيم همين!اما حالا.....
آره تو راست ميگي اين حرفا جينگولك بازيه...قديمي شده...براي دورانه بچگيه!
انگار ادما هرچي بزرگ تر مشن دلاشون كوچيكتر ميشه...انگاري از سنگ ميشه !!!
اما به خدا كه دل من سنگ نشد،زمونه خيلي بازيا با دلم كرد اما دلم سنگ نشد...فقط شكست،بي صدا شكست.
اين تو بودي كه سنگ شدي!!!
تو بودي كه زرق و برق دنيا گرفتت و تو حصار تنت گم شدي!!!
تو بودي كه توي يه جاده خالي راه افتادي و دور و دور تر شدي!!!خيلي صدات كردم كه برگردي اما.....
تو بودي كه بازيچه دست هوس هات شدي و روح بلندت رو فسردي!!!
تو بودي كه همه روزهاتو شب كردي و ويرون شدي!!!
برنگشتي و به آخر رسيدي!!!
خواستي خود كشي كني!!! اره ترسيدي...از زندگي ترسيدي و خواستي بميري...اما از مرگم ترسيدي!!
شدي يه ترسو كه از همه چيزو همه كس ميترسيد!!!حتي از من...
خيلي وقته ازت خبر ندارم،گاهي اوقات از اين و اون ازت خبر ميگيرم...شنيدم دور خودتو پر كردي از آدماي ترسوي مثل خودت كه براي رهايي از ترس تو زندون تنشون زندونين!!
قبول دارم كه از زندگي خيري نديدي!!!قبول دارم بابات تنهات گذاشتو رفت...قبول دارم از دوست و دشمن ضربه خوردي!!قبول دارم به هر كي دل دادي زود پسش اوورد...
اما زندگي همينه خيليا بدتر از تو براشون پيش اومد و كنار اومدن و سوختن و ساختن...خيليا از اول شروع كردن...
اما اين رسمش نبود همه چيزو از ايني كه هست بدتر كني!!!رسمش نبود...
دلم برات تنگ شده چون هنوزم سر قولم هستم ولي نه ميتونم ببينمت،نه ميتونم بهت زنگ بزنم...آخه به زندانيا وقت ملاقات ندادن!!!
من خيلي سعي كردم آزادت كنم اما نشد چون خودتم هيچ تلاشي براي آزاديت نكردي!!!
تنها كاري كه ميتونم برات انجام بدم اينه كه برات دعا كنم
دعا كنم كه خودتو پيدا كني و بدوني كه براي چي اومدي و مي خواي چي كار كني!!
مامانم هميشه بعد از نماز ميگه:
خدايا همه بنده هارو به راه راست هدايت كن...
منم الان مي خوام بگم:خدايا دوست قشنگ منم به راه راست هدايت كن
خدايا عاشقش كن تا عاشقانه زندگي كنه
اين تنها كاريه كه ميتونستم برات انجام بدم
به اميد ديدار...دوستدار هميشگي تو
آوا

ديشب دخترك منتظر بود...اما چه انتظار بيهوده اي...!!!
از خانه بيرون رفت تا دست پر ستاره اي،زيبايي درختي جانش را پر از بهار كند
اما...
بيرون از خانه ابرها همه در آغوش آسمان خفته بودندو
دريغ از يك درخت سبز !
حتي بادها هم در برگهاي درهم درختان لانه كرده بودندو
چه خاموشي وسيعي !
تكيه دادبه ديوار نمناك و بلند بلند خواند :من پشيمان نيستم
من به اين تسليم ميانديشم،اين تسليم درد آلود
من صليب سرنوشتم را
بر فراز تپه هاي قتلگاه خويش بوسيدم
در خيابانهاي سرد شب
جفت ها پيوسته با ترديد
يكدگر را ترك مي گويند
در خيابانهاي سرد شب
جز خداحافظ،خداحافظ صدايي نيست !
آروم راه ميرفت...ديگه پاهاش ياراي ايستادن نداشت،ولي بايد ميرفت...تا آخرش بايد ميرفت.
دو طرف كوچه پر بود از گلهاي ياس و بنفشه و روبه روش يه راه باريك و بلند...
نميدونست كجاست و چقدر ديگه راه مونده...فقط مي خواست بره،تا آخرش...
خلوت بود...انگار تو اون كوچه خاك مرده ريخته بودن،چشماشو بست تا شايد صدايي بشنوه!!
...نه هيچ صدايي نبود...تمومه آدما خواب بودن...تمومه پرنده ها خواب بودن
فقط صداي قدم هاي خودشو شنيد كه روي سنگفرش كوچه كشيده مي شدن!
خسته شد...يه سنگ كنار نهر كوچه بود...روش نشست،دست كرد توي كيفشو يه سيب برداشت
بوش كرد...هنوزم سيب دوست داشت...هنوزم سيب بوي عشق ميداد...هنوزم از خوردنش لذت مي برد!
هوا داشت كم كم تاريك مي شد،هنوز خيلي راه مونده بود پس بلند شد...
خورشيد داشت غروب مي كرد...يه لحظه ايستاد...هنوزم وقتي خورشيد غروب مي كرد از خود بيخود ميشد
ايستاد و به غروب خورشيد نگاه كرد تا هوا كاملا تاريك شد...
همه جا تاريك شده بود و ماه درومد...و ستاره ها
و دوباره كوچه روشن شد...
هنوزم عاشق شب مهتابي بود!
شب مهتابي...بوي ياس و خلوتي كوچه
همه اينها براي دلش اشنا بود...
رفت و رفت و رفت...
صبح شده بود،خيلي راه پيموده بود اما هنوز نرسيده بود
رفت و رفت رفت
دوباره شب
دوباره روز
دوباره شب
ماه ها راه رفت
سال ها راه رفت
بالاخره رسيد...زنگ زد
بانوي سپيد با همون لباس آبي چند سال پيش،با همون موهاي بلند،با همون لبخند درو باز كرد
در اغوشش گرفت و بوسيد
هنوزم عاشق بود...عاشق همون دستاي لطيف !
فرداي ان روز دختر كوچولويي كنار درختي نشسته بود و داشت بستني مي خورد ...فضاي اطراف تا چشم كار مي كرد چمن بود...
ناگهان دخترك بلند شد...انگار در اون فضاي سبز نور قرمزي ديد
به طرف نور رفت
نزديك شد
نزديكتر
پيرمردي ديد كه كنار قبري جان داده بود
و كمي ان طرف تر سيبي قرمز
و گل ياسي پر پر
روي قبر نوشته شده بود :
آمد به من او،ليك به شب آمد و رفت
در پيكرم آرزو به تب آمدو رفت
مي گفت سفر خواهم كردن سوي تو
جانم به غمش ولي به لب آمد و رفت !![]()
از خودم...
مرد پير شده بود،ديگر نمي توانست گيتار بزند و سكوتي ابدي بر خانه اش حكم مي راند...
بايد كاري مي كرد !!
پس از ساعتي فكر،گيتار را برد توي حياط گذاشت و دور و بر آن خورده نان ريخت...
پس از چند روز درست وقتي كه داشت جان مي داد سكوت خانه اش شكسته شد و او با خوشحالي چشم هايش را بست.پرنده اي آمده بود
و
در گيتارش لانه كرده بود...
..................
مي ترسم...نمي دونم از چي؟؟گيجم...منگم...نمي دونم مي خوام چي كار كنم!!نمي دونم چي مي گم؟؟!!
يه فكرايي سراغم مياد كه ديوونم مي كنه!!ميترسم عشقم از دستم بره!مي ترسم دروغ بگه!مي ترسم بره و برنگرده!!نه از اون بلكه از خودمم مي ترسم!!بهش گير ميدم!!به هر كي نگاه كنه فورا حسوديم ميشه!فورا سر درد مي گيرم!!!زيادي حساسم؟؟؟يا زيادي عاشقم؟؟؟نميدونم به خدا نميدونم
اما اون در عوض آرومه و راحت...چشماش عاشقه و عاشقانه نگاهم مي كنه...دستاش گرمه و دستاي من سرد...اما با گرماي وجودش گرم ميشم...گرم گرم...
شايد چون دختر اسفندم انقدر بي قرارم...انقدر داغم و عاشق !!!
ولي اين بيقراريرو دوست دارم...اين التهابو دوست دارم...
اين ترسو دوست دارم
من عاشقم





